❤️•حریم عشق•❤️
February 16, 2025 at 08:44 AM
#داستان واقعی
قسمت اول
طفل بودم که گرفتار پدر کلان هوس بازم شدم
نشر ارکین
راضیه هستم و در یکی از دی های اطراف شهر قندهار متولد شدم.نام پدرم احمد بود و روی زمین های پدرکلانم کار میکرد.مادرم هم مثل اکثر زن های دی قالین بافی میکرد.اسم مادرم فوضیه بود و وقتی بسیار خورد بوده پدر و مادرش را بر اثر بیماری از دست میدهد.بخاطریکه کسی را نداشته،کاکای مادرش او را میبرد پیش خود تا از از او نگهداری کند.زن و خانه پدری مادرم را هم کاکایش بجای خرج و مخارج مادرم برداشته بود.از هفت سالگی ل باقی دخترهای دی میرفت قالیبافی میکرد و خرج خودش را پیدا میکرد.مادرم زن ساده ای بود وبه معنای واقعی بی کس و کار بود.نه پدرو مادری و نه خواهرو برادری داشت.زن کاکایش هم با او برخورد درستی نداشته.همیشه مادرم یا گشنه بوده یا تشنه.وقتی هم از سر کار می آمد باید کارهای خانه و یا سر زمین هم کار میکرد.مادرم چون سروصورت زیبایی داشت به سن ۱۳ سالگی که رسیده بود خواستگار زیادی داشته.کاکای مادر به پدر کلان پدری ام که برای پسرش به خواستگاری آمده بود ووضع زندگی خوبی داشتن و شیربهای بسیاری داده بودن،جواب بله دادن وخیلی زود شیرینی خوری و عروسی را برگذار کردن.مادر کلانم در جوانی فوت کرده بود و چیز زیادی از او نمیدانم.باباحاجی هم دیگر ازدواج نکرده بود،فقط دوتا پسر داشت و یک دختر که میگفتن دخترش چند سال پیش گم وگور شده است.از وقتی مادرم پایش را به خانه پدر کلانم گذاشته بود زورگویی های پدر کلانم شروع شده بود.پدرم آن زمان هجده سالش بوده و از خودش هیچ اختیاری نداشته و هیچ وقت از مادرم حمایت نمیکرده.می دید که با مادرم در آن خانه بدرفتاری میشود،یا برایش مهم نبود یا از پدر کلانم میترسید و اعتراضی نمیکرد.۲سالی از عروسی مادرم گذشته بود که مادرم باردار میشه.پدرم به ظاهر خوشحال بوده اما پدر کلانم اخلاقش بدتر میشود.وقتی پدرم خانه نبوده پدر کلانم مادرم را لت و کوب میکند.بافت مادرم تا پشت کمرش بود و بابا حاجی بافت مادرم را میگرفته و او را داخل حولی کش میکرده پشت سرش.نمیدانم چه کینخ ای داشته که با مادرم این چنین رفتار میکرد.در همین لت وکوب ها بچه ی مادرم که چهارماهه بود سقط شد.مادرم که ترسیده بود شروع میکند به قال مقال کردن که همسایه ها رو خبر کنه.آنها می آین و او را از زیر دست باباحاجی نجاتش میدن.آنروز همسایه ها مادرم را میبرن خانه کاکایش.چند روزی را آنجا می ماند تا حالش بهتر شود.در طول آن چند روز زن کاکایش اینقدر برایش طعنه میدهد که یک چشمش اشک بوده و یکی خون.بلاخره پدرم می آید پشت مادرم و او را با خود میبرد به خانه اش.آن زمان لت و کوب شدن عروس از طرف همسر و خانواده اش چیز غیرعادی نبود.هیچ کس اعتراض نمیکرد.کاکایم آمد و مادرم را نصحیت کرد که گپشان را گوش کند و روی گپشان گپ نزند.یکی دو سال تیر شد و مادرم دوباره حامله شد و اینبار من به دنیا آمدم.یک دختر مقبول سفید وچاق با موهای سیاهی که از مادرم به ارث برده بودم،و چشم وابروی سیاهی داشتم.نام مرا راضیه گذاشتن.مادرم عاشقم بود و همیشه کوشش میکرد کار کند تا من کمبودی در زندگی ام نداشته باشم و سختی هایی که خودش دیده رود را ما نبینیم.از وقتی من به دنیا آمدم مادرم نتوانست برود برای قالین بافی و از استادش خواست تا یک دار قالی را در خانه اش بسته کند و در خانه قالیبافی کند ومتوجه من باشد وهمچنان کارهای خانه را هم انجام دهد.پدرم همچنان آدم سردی بود هیچی وجود من و مادرم برایش مهم نبود.کلا آدم کم حرفی بود.بابا حاجی هرچقدر که از مادرم بدش می آمد به جایش من را دوست داشت وهمیشه بغلم میکرد…..
ادامه دارد..
لایک کنین دوستا که زود زود نشر کنم
❤️
👍
😢
😮
😂
2️⃣
☹️
🙄
🙏
142