زیبایی👰 و سلامتی ♥️
February 26, 2025 at 11:36 AM
قسمت :2
ناشر کننده : عبدالحسیب ملکزی
تعریف کننده: سارا هاشیمی
خوب سلام مجدد دوستان میپردازیم به ادامه داستان .....
خوب مه هم بزرگ شده میرفتم و غم های مادرم هم خوب پدر بی پروا بی خبر آز حال ما مصروف چکر و عیشت های خودش بود به دلخوشی ای که پولش ماندگار خوشی هایش بی پایان یعنی کاملا غرق دنیا شاد خود بود و بی خبر آز زندگی پر مشقت ما خوب مادرم یک خشو و خسر ظالم داشت و چهار ایور سگ سفت و دو ننوی بی پروا و تنبل و یک زن ایور که همانند سنگ در پای مادرم بود او زن کاکایم خیلی زیبا بود و بی رحم مغرور خیلی مکار بود به مادرم اصلا رحم و کمک نمیکرد این زن از بس ظالم بود الله برایش اولاد نمیداد و ای بخاطر ای که مه به دنیا آمده بودم حسودی میکد به همو خاطر مکر به خرج داد و بالشت را در شکمش میگذاشت مادرش یادش داده بود مادرش وقتی دختر خانه بوده پدرش سرش تجاوز کرده بوده حتا آز پدر خود طفل هم داشته و بعد همو ای بدکار شده و دخترش را چون دختر عمه کاکایم بوده برایش گرفتیم و دختر خود را یاد میداد و دخترش هم به گپ مادر کرده بالشت به شکم گذاشت اما آنجا مادر من که خواهرم در بتنش بود دختر دهات گفته همه کار سرش میکدن و زن کاکایم که به درو
❤️
👍
😢
👰♀
😮
☑️
☘️
👰♀️
🔥
🖕
99