پیام اسلام 💌 The message of Islam
پیام اسلام 💌 The message of Islam
May 26, 2025 at 01:16 AM
*«داستان عجیبِ یکی از اولیاء الله همرای دخترش که »* *اعتماد به الله را در وجودت زنده میکند ...* علامه ذهبی رحمه الله در کتاب «سیر اعلام النبلآء» نقل نموده است: حاتم اصَمّ که از جمله بزرگان است، اشتیاق رفتن به حــــج بیت الله در قلبش اوج گـــرفت، ولی نفقه رفتن به حج را نداشت، کسیکه نفقه رفتن به حج، و نفقه خانواده اش را تا برگشت از سفر نداشته باشد، حج بالایش فرض نمی باشد..... چون هنگام موسم حج فرا رسید، دختر حاتم اصم که از جمله صالحات بود، پدرش را دید که غمگین و گـــریان است.. دختر گفت: پدر جان چرا گریه دارین؟ حاتم فرمود: مراسم حج فرا رسیده است. دختر گفت: چـــرا حج نمی روید؟ حاتم فرمود: نفقه نیست. دختر گفت: الله تعالی می رساند. حاتم اصم فرمود: نفقه شما؟ دختر گفت: روزی ما را الله می رساند. حاتم فرمود: هدف، مادرت است دختر نزد مادرش رفت تا مادرش را قانع کند.. سر انجام مادر و فرزندانش گفتند: به حج برو ... الله تعالی به مایان روزی می رساند. در خانه نفقه سه روزه را گذاشت خودش به سفر حج رفت در حالیکه چیزی با خود نداشت، پیاده از پشت قافله می رفت. در آغاز سفر، ریس قافله را کژدم گزید پرسیدند چه کسی میتواند این را تداوی کند؟ حاتم را دیدند از او درخواست کمک کردند، حاتم بالایش قرآن خواند، فورا شفا یاب شد. رئیس قا فله گفت: هزینه‌ای رفت وآمد سفرت به عهده من، مبلغ را پرداخت نمود. حاتم اصم فرمود: الـــــهی این تدبیرت برای من بود، وتدبیر خانواده ام را هم بساز. سه روز گذشت نفقه‌ی خانواده تمام شد، گرسنگی بالای شان غلبه کرد، شروع کردند به ملامت کردن دختر، ولی دختر میخندید! گفتند: چرا میخندی در حالیکه گرسنگی نزدیک است ما را از بین ببرد ؟؟! دختر گفت: پدر مان روزی دهنده‌ بود یا روزی خور؟ گفتند: روزی خور بود، روزی دهنده الله جل جلاله است که رزاق است. دختر گفت: روزی خور رفته است، و روزی دهنده باقیست. دختر با آنها درگفتگو بود که ناگهان دروازه زده شد. گفتند: کیست؟ گفت: امیر المؤمنین آب میخواهد. دختر ظرف را از آب پر نمود به خلیفه تقدیم کرد، خلیفه آب را نوشید، آب را چنان شیرین یافت که تا بحال چنین آبی ننوشیده بود! گفت: این آب را از کجا آوردید؟ گفتند: از خانه حاتم. گفت: طلبش کنید تا بدله‌ی آبش را بدهم. گفتند: او به حج رفته است. امیر المؤمنین کمربند خودرا که با زیوراتِ قیمتی آراسته شده بود درآورد و برایشان تقدیم نمود. بعد ازآن گفت: که مرا دوست دارد؟ (یعنی به این خانواده چیزی بدهد) همه وزیران و تجاران کمربندهای خود را دراوردند، توده‌ی از کمربندها جمع گردید، یکی از تجاران کمربندها را با پول هنگفتی که خانه ایشان را پُر می نمود، و تا آخر عمر برای شان کفایت می کرد، خریداری کرد، و کمربندها را پس برای شان تقدیم نمود خانواده‌ی حاتم غــذا خریداری کردند درحالیکه میخندیدند. و دختر به گــریه شد! مادرش میگوید: دخترم کارهای تو عجیب است؛ ما از گرسنگی می گریستیم، تو میخندیدی. درحالیکه خداوند سهولت و آسودگی برای مان داده چرا گریه میکنی؟؟! دختر گفت: این«خلیفه» مخلوقی که مالک نفع و ضرر نیست یک نظر عطوفت بسوی ما نمود، تا آخر عمر مارا بی نیاز گردانید، پس مهربانی و عطوفت مالک الملک چگونه باشد!! 📚 سير أعلام النبلاء برگردان به فارسی: عبدالبر عائذ
❤️ 😢 😭 👍 🌸 💚 93

Comments