داســتان ســࢪا┆𝑫𝒂𝒔𝒕𝒂𝒏 𝑺𝒂𝒓𝒂
داســتان ســࢪا┆𝑫𝒂𝒔𝒕𝒂𝒏 𝑺𝒂𝒓𝒂
February 13, 2025 at 04:40 PM
_*داستان واقعی*_ _*عاشق دختر شدم که سرطان داشت*_ _*قسمت پنجم و آخر*_ ♥︎ ‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ > _*`𝑺𝒖𝒏𝒊𝒍`*_ _*لینک قسمت چهارم اینجاست*_ *_https://whatsapp.com/channel/0029VaaisAR5vKAH53Arxj3E/9055_* دو روز دگه هم به همی وضعیت گذشت نصف شب بود و ماه اسد تاریج۱۸ ساعت ۲ شب که با صدای چیغ بلند شدم به عجله بیرون شدم از اطاق پایواز ها به دوش خوده رساندم که چی گپـ شده وقتی رسیدم مادرم گفت نفس های آخر خوده میکشه و باز هم زندگی سرم سیاه شد قلبم تکان خورد سکوت کده بودم نزدیکش شدم در زیر آکسیجن بود چشمش به مه خورد اکسیجن ره دور کد از صورت خود و طرفم لبخند زد 😭🥹 لبخندی که مثل خنجر به قلبم فرو میرفت گفتم چی شده چشم آبیم زندگیم نفسم دست شه گرفتم داکتر ها میگفت نفس های آخرش اس سکوت کده بودم غرق گریه 😭 همو گریه ای که فعلا از چشم هایم سرازیر میشه با نوشتن هر کلیمه و جمله ای داستان سیاه زندگیم .😭😭 گفت یمایم زیاد دوستت دارم حرف های که در طیاره برت گفتم یادت اس به زندگیت ادامه بتی دستای یخش بین دستایم بود😭 مه دیوانه وار گریه میکدم و میگفتم نگوووووو اقسم نگوووو چی میشه برازنده نگو لطفا عذر میکنم😭😭😭 که یکبار دستایش در بین دستایم از حرکت ماند و چشم های آبی اش دگه تکان نمیخورد و نگاهش از طرف مه به طرف آسمان شد و چشم های آبی اش باز ماند و همه چیز همه لحطه ها فقط با یک جمله 😭😭😭😭😭😭 اناالله و انا الیه راجعون تمام شد 😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭 چیغ و فغانم همه جا ره گرفته بود برازنده ام دگه نبود دگه او کسی که برم از جانم کرده مهم بود نبود زندگیم تباه شد عشق اول و آخرم در قلبم دفن شد و شدم یک جسم بدون روح 😭😭😭😭 هرچقدر اینجه ناله کنم فایده نداره جز طولانی ساختن داستان 🥺 مراسم جنازه تمام شد فقط جنازه خودم بود بسیار به مشکل گذشت ختم و خیرات تمام شد و مه هم بعد چند روز از خانه پدر برازنده به خانه خود برگشتم چیزی به گفتن پدرم شان و پدر و مادر برازنده هم برم نداشتن به جز از دلداری پدرم هم میگفت آینده معلوم بود بچیم ما هم خواستیم که مسولیت پدری و مادری خوده برتان انجام بتیم که فردایش ماره مقصد نکنین 🥺🥺 همه چیز گذشت تا چندین هفته به خود نامدم دانشگاه ره رها کدم چون بدون برازنده معنایی نداشت وظیفه هم نمیرفتم چندین بار پدر برازنده آمد و خواهش کد مجبور شدم بروم مثل معتاد ها شده بودم هر چیز و هر کسی سرم بد میخورد تا امروز که در همو وظیفه استم به جای پدر برازنده و هنوز هم با فامیلش رفت و آمد داریم مثل یک طوفان آمد به زندگیم و یک ضربه محکم به قلبم زد و رفت 🥺😭 تا فعلا شب ها بخاطرش گریه میکنم و از پیش چشمم دور نمیشه هر روز که میگذره آرزوی مرگ خوده میکنم فعلا ۲۸ ساله شدیم و هنوز به زندگی عادی خود بر نگشتیم شش سال میشه از همه چیز ولی زره به زره اش پیش چشمم است چند بار فامیلم قصد ازدواج مه گرفتن مه ممنانعت کدم چون ای شش سال هنوزم برم هنوز هم مثل همو لحظات است 😭 تمام . با خواندن ای داستان لالایم واقعا اشک از چشمایم پایان شد گفتنش خوب نیست ولی درک کردم که هنوز هم عشق واقعی در دنیا و زندگی وجود داره . خداوند برازنده خاهر ماره هم مغفرت کنه 😥 و لالا یما ره هم خداوند کمک کنه که به زندگی عادی خود برگردد . پایان _*که خواندین حتما لایک کنین دوستای عزیز منتظر داستان بعدی ما باشید و تشکر از تمامی شما که تا آخر داستان حمایت کردین قربان تان*_
😢 ❤️ 😭 👍 🥹 😂 🤲 🥺 💔 😔 482

Comments