رمان ســــرا🍂🫀 Novelist
رمان ســــرا🍂🫀 Novelist
February 28, 2025 at 03:26 PM
*رمان زَنــم شـو...!❤️* *(پارت_21 الی پارت 24)* عمو جلوی در محضر ماشین و نگه داشت پیاده شدیم‌ فرزاد و بهزاد کنار هم ایستاده بودن. داشتن باهم بحث میکردن صدای بلند بهزاد اومد - مگه همینو نمی‌خواست؟ مگه بهارو نمی‌خواست و دنبال یه بهونه بود بدستش بیاره الان غلط میکنه بخواد باهاش بد رفتاری کنه پوزخند بهزاد و دیدم - توام بهونه رو دو دستی دادی بهش. - بهار اجباری نداره میتونه قبول نکنه که همین الان... با دیدن ما حرفاشون قطع شد. فرزاد سرپایین انداخت و بهزاد عصبی دستی به موهاش کشید. - سلام جوابی ندادم. فرزاد درست گفت اجباری نداشتم ولی درعین حال مجبور بودم اجباری برای نگه داشتن جون برادرام. اون موقع چطور میشد جلوی یه دعوای نام..وسی رو گرفت؟ مطمئنن داداشاش اینقدر آروم نمی‌موندن. وارد ساختمون شدیم. با هر قدمی که بر می‌داشتم انگار داشتم وارد س.لاخ خونه میشدم‌. از در محضر که داخل رفتیم یه دختر و دیدم که کناره یه مرد ایستاده بود. جفتشونو شناختم. دختره همونی بود که با فرزاد رفته بود. اون مرده هم عموشون بود. سر چرخوندم و نگاهم به خودش افتاد‌. به دیوار تکیه داده بود و پوزخند لعنتی همیشگیش گوشه ل..بش بود. نگاهمو روی خودش دید پوزخندش بیشتر کش اومد. سریع سرمو پایین انداختم. لعنت به چشمای ترسناکش که هنوزم سنگینی نگاهشو حس می‌کردم ⊱ –··–··–··–··–●♥️●–··–··–··–··–⊰زَنــم شـو..❤️ #پارت_22 هیچکس نیومده بود. فقط خودش و خواهرش و آقا محسن عموش. انگار نه انگار امروز قرار بود عقد دو زوج باشه. عمو مشغول سلام علیک با آقا محسن شد... بعد از چند لحظه مردی که پشت میز بود گفت - زوجارو بیارید اینجاهارو امضا بزنن. عمو به من نگاه کرد - برو جلو دخترم. سر تکون دادم و آروم جلو رفتم. قدمام لرزون بود. خودکارو توی دستم گرفتم و امضا زدم. هر امضا میخ میشد و توی چشمم فرو می‌رفت. بعد از من عماد جلو اومد و اونم امضا زد. و بعد بهزاد و مهسا. توی صورت مهسا میشد خوشحالیو دید. چرا خوشحال نباشه؟ مگه هدفش همین نبود، رسیدن به فرزاد. این وسط فقط من به درک رفته بودم. عاقد گفت - برید بشینید که خطبه رو بخونیم. سر بلند کردم دستای مشت کرده بهزاد و دیدم. پوزخندی زدم. هیچکدوم از کاراشونو باور نداشتم. از همشون دلخور بودم. به طرف جایگاه رفتم. عماد شونه به شونه ام قدم برداشت. نشستیم که هیکل بزرگشو بهم چسبوند. انگار علاقه‌ی زیادی به اذیت کردنم داشت. با این کاراش میخواست حرصم بده. ⊱ –··–··–··–··–●♥️●–··–··–··–··–⊰زَنــم شـو..❤️ #پارت_23 عاقد خطبه رو خوند. همون بار اول بله رو گفتم. چرا باید منتظر می موندم سه بار تکرار کنه؟ نه عروس رفته گل بچینه ای گفته شد و نه عروس رفته گلاب بیاره. کجای من به یه عروس می‌خوره؟ اصلا کی بود بخواد زیر لفظی بهم بده؟ عمادم همون بار اول بله رو گفت. تنها تفاوتمون این بود که بله عماد محکم بود. محکم و با جدیت. اما من پر از ترس و وحشت بود. همون لحظه دستشو داخل جیبش کرد و یه جعبه بیرون آورد. کجنکاو بهش خیره شدم. هموت آدمای کمی ام که باهامون بودن داشتن نگاهمون میکردن. جعبه رو باز کرد. دوتا حلقه توی یه جعبه بود. یه رینگ ساده و حلقه نگین دار. فکر نمی‌کردم یادش باشه یا اصلا براش مهم باشه و حلقه بگیره. دستمو گرفت. بدون نگاه کردن به صورتم با اخمای درهمش حلقه رو توی انگشتم انداخت. حالا نوبت من بود. جعبه رو به دستم داد. با دستای لرزون دستشو گرفتم. یه چیزی توی دلم پیچ خورد. دستای مردونه اش بین دستای ظریفم. سریع حلقه رو انداختم و دستشو ول کردم‌. از جایگاه بلند شدیم و این بار مهسا و فرزاد جامونو گرفتن. خیلی زود خطبه ام بین اونا خونده شد و خانجون حلقه رو توی دستش انداخت. از محضر که خارج شدیم رفتم و.... ⊱ –··–··–··–··–●♥️●–··–··–··–··–⊰زَنــم شـو..❤️ #پارت_24 از محضر که خارج شدیم رفتم و توی ماشین عمو نشستم. کمی بعد عمو و خانجون و بهزاد سوار شدن. پس فرزاد کجا رفت؟ شونه بالا اندختم و سرمو روی پنجره گذاشتم. به حلقه داخل دستم نگاه کردم و دلم گرفت. چه راحت به عقدش در اومدم. به عقد عماد سالاری. و حالا زنش بودم، طبق حرفی که خودش زده بود. چطور باید با اون گوریل سر می‌کردم؟ با اون اخلاق نوبر و خودخواهش. با این فکرا بود که به خونه رسیدیم. جلو تر از همه پیاده شدم. بی توجه به عمه و زنعمو که داخل هال بودن وارد اتاقم شدم به غر غرای عمه مبنی بر اینکه به تبریکش جواب ندادمم توجهی نکردم. با دیدن چمدونم که روی ت..خت بود ابرو هام با شدت بالا پرید. یهو مغزم آمپر چسبوند. سریع از اتاق بیرون زدم. با صدای بلندی گفتم - چمدون من چرا روی تختمه؟ بهزاد با چشمای ریز شده گفت - چمدونت؟ چمدونت چرا! پوزخندی زدم - بهتر نیست از خودتون بپرسین؟ زنعمو با اخم گفت - شوهر کردی باید بری خونه شوهرت لباساتو نباید بزاری تو چمدون؟ زیر لب با غیظ ادامه میده - جای دستت درد نکنشه وا با بهت روبه خاتون که تازه اومده می‌پرسم - منظورتون چیه؟ عمو هم پشت سرش داخل شد اخماش شدیدا درهم بود. با حرفی که زد حس کردم پشتم لرزید و اینحا آخر دنیا بود. *ادامه رمان فردا منتشر میشه* ⊱ –··–··–··–··–●♥️●–··–··–··–··–⊰
Image from رمان ســــرا🍂🫀 Novelist: *رمان زَنــم شـو...!❤️* *(پارت_21 الی پارت 24)*  عمو جلوی در محضر ماشی...
❤️ 👍 😢 😂 🙏 😮 587

Comments