☕️یک جرعه کتاب📚
February 16, 2025 at 06:18 AM
داستان بارون ⛈
پارت 17
https://whatsapp.com/channel/0029VaSiGzA6hENiuj0Qyd3F
خوبه این فرصتی هست که من فکر کنم و ببینم میتونم با شرایط تو خودمو وفق بدم؟ گفت : فکر کن فقط ببین منو دوست داری یا نه؛ بهم بگو همین الان می خوام خیالم راحت باشه تا بر میگردم من عاشق تو شدم تو چی ؟ حرف بزن دیگه یک چیزی بگو بگو که اشتباه نفهمیدم و توام از من خوشت میاد ؛ با تردید گفتم : معلومه وگرنه باهات بیرون نمی اومدم ولی گفت ولی نداره منتظرم
باش خودم همه چیز رو درست میکنم و شهاب رفت روزای اول توی خواب و رویا سر میگردم تقریبا هر شب بهم زنگ میزد و کلی حرف میزدیم ولی یک مرتبه این تلفنها قطع شد و یک هفته هیچ خبری ازش نداشتم؛ اون روزا مثل مامانم فکر میکردم یک اتفاقی براش افتاده چندین بار زنگ زدم ولی دور از دسترس بود ؟ تا بعد از هفت روز پر از اضطراب زنگ زد و گفت یک جا توی کوهستان رفته بودیم که آنتن نداشت ؛ این موضوع منو خیلی اذیت کرد و به فکر افتادم که نمی تونم تا آخر عمر این وضعیت رو تحمل کنم با مامان در میون گذاشتم و اونم همین عقیده رو داشت و قرار شد وقتی که برگشت همه چیز رو تموم کنم؛ ولی اون بعد از سی و دو روز که برگشت بازم منو غافلگیر کرد.
سر شب بود و من و مامان داشتیم تلویزیون تماشا می کردیم که زنگ در به صدا در اومد : وقتی باز گردم شهاب رو با لبخند پشت در دیدم و همون نگاه نافذ که به صورتم مینداخت و همه ی سلولهای بدنم رو رام میکرد با یک دسته گل رز قرمز بدون بسته بندی و یک ساگ مقوایی ؟
گفت سلام مهمون نمی خواین؟ گفتم مهمون حبیب خداست ولی ناخونده رو نمی دونم؟ مامان فورا مانتو پوشید و روسری سرش کرد و اومد جلو و با روی خوش گفت بفرمایید مهمون هر چی باشه حبیب خداست بفرمایید؛ اما چه بی خبر ؟ شهاب گفت: می بخشید دیگه تازه از راه رسیدم فکر کردم اول بیام اینجا سلامی عرض کنم و برم ؛ و کفشش رو در آورد و اومد توی خونه نگاهی به اطراف انداخت و گفت : چند دقیقه بیشتر مزاحم نمیشم ؛ فکر کنم من دیگه مزاحم
دائمی شما باشم ؛
https://whatsapp.com/channel/0029VaSiGzA6hENiuj0Qyd3F
مامان گفت: بفرمایید تا براتون چای بیارم حتما خسته ی
راه هستین
تا خدا چی بخواد ؛
احساس می کردم مامانم کلا با شهاب موافقه و بدش نمیاد که اون شوهر من بشه با اینکه چند روز قبل با هم حرف زده بودیم و به این نتیجه رسیدیم که شهاب به درد من نمی خورده و بهتره دیگه اونو نبینم با این حال من تصمیم خودمو گرفته بودم ؛
وقتی چایی رو خورد به مامان گفت: اومدم حضوری ازتون خواهش کنم که یک وقت بدین پدر و مادرم رو بیارم برای مراسم اولیه میخوام قبل از شروع کار جدیدم اجازه بدین من و مهلا با هم ازدواج کنیم ؛ شما رو نمی دونم ولی من اهل تشریفات و آداب و رسوم نیستم ؛ اگر براتون زیاد مهم نیست میخوام همه چیز ساده باشه ؛ مامان گفت : نه ما هم زیاد اهل تشریفات نیستیم؛ ولی خب یک کارایی لازم و واجب هست که الان نمیشه در موردش حرف بزنیم بزارین والدین شما بیان ببینیم این وصلت میشه یا نه بعدا خدمتون عرض میکنم ؛ شهاب خندید و گفت مهلا خانم چرا ساکنی حتی یک کلمه حرف نزدی ؛ گفتم میزنم صبر داشته باشین ؛ من با شما حرف دارم؛
گفت: پس مامان شما یک وقتی رو معلوم کنید مثلا فردا شب خوبه ؟ مامان گفت : نه فردا که زوده باشه برای شب جمعه ؛ بلند گفتم مامان ؟ خواهش میکنم اجازه بدین من با شهاب خودم حرف میزنم؛ مامان یکه خورد و متوجه شد که من از این حرفایی که بین اونا رد و بدل شده راضی نیستم گفت : باشه دخترم حرف بزن من یکم کار دارم میرم به اونا برسم شما حرف بزنین و رفت به
اتاقش ؛ فورا گفتم آقا شهاب شما نمیتونی برای همه چیز به تنهایی تصمیم بگیری؛ اصلا از من نپرسیدی موافقم یا نه
خودت میبری و میدوزی؛ شهاب من نمیتونم با تو ازدواج کنم؛ میدونم تو مرد خوبی هستی صادق و بی شیله پیله ای اینا رو میفهمم ولی با کارت مشکل دارم و نمی تونم بسازم ؛ من از تنهایی متنفرم توی خانواده ی پر جمعیت بزرگ شدم اینکه بری مسافرت و مدتها بی خبر باشم و یا اینکه کارت زمان و مکان نداشته باشه اصلا نمی تونم کنار بیام ؛ گفت: ای داد بیداد تو اشتباه متوجه شدی بندرت اتفاق میفته که فیلمبرداری توی شهرستان باشه من همیشه که نمیرم مسافرت ؛
👇👇👇
*جهت خواندن داستانهای جذاب به کانال یک جرعه کتاب بپیوندید* 👇
https://whatsapp.com/channel/0029VaSiGzA6hENiuj0Qyd3F
❤️
👍
🙏
15