هنر عشق | حمید طاهری
February 4, 2025 at 06:18 AM
فلسفه و فرزانگی
فلسفه با فرزانگی، یا حکمت چه تفاوتی دارد؟
میدانیم که از نظر زبانی، فلسفه، دوستداریِ فرزانگی است، عشق به حکمت. بنابراین، میتوان مانند آندره کنت-اسپونویل، در «طعم زیستن»، گفت فلسفه، راهِ اندیشه است، و فرزانگی، مقصدِ آن. فلسفه تکاپوی استدلالورزی و نوع خاصّی از گفتار است، و حکمت، گونهای آرامش و خاموشی. حکمت بیشتر کنش است، تا اندیشه، تأمل است، تا عقلورزی، تجربه است، تا مفهوم. فلسفه یک رسالت است، چون نیاز است؛ بهتراندیشیدن برای بهتر زیستن است.
فلسفه، در عین حال، نمیتواند تا ابد نظریهپردازی و خردورزی و مفهومسازی باشد. یک جا باید از این کارها بازایستد، و آن درست جایی است که به حکمت دست مییابد. حکمت، حالتی از بودن است، و با دستیابی بدان حاجت به فلسفهورزی از میان میرود. فلسفهورزی درست زمانی که به اوج میرسد، از کار بیکار میگردد، و فرزانگی جای آن را میگیرد. راه فلسفه به جایی میانجامد که دیگر راهی در میان نیست. فلسفه مسیر مفاهیم است، و فرزانگی فرازِ زندگی. فلسفه کار است، و فرزانگی آسودگی.
از نگاهِ کنت-اسپونویل، فلسفه یعنی «زیستنِ اندیشه، و اندیشیدنِ زندگی».
مارسل کُنْش میگوید فلسفه در پی حقیقت است، و کاری جز رساندنِ انسان به سعادت ندارد. کنت-اسپونویل میپرسد اما فیلسوف چه؟ او میان فلسفه و سفسطه تمایز مینهد، و میگوید فیلسوف ترجیح میدهد حقیقتی اندوهبار را برتابد تا آنکه با توّهمی شیرین خوشکامی کند. کنارآمدن با حقیقتی اندوهبار از حکمت برمیآید.
آرمان فلسفه، فرزانگی است. ولی از کجا بدان پی میبریم؟ از تملّکِ حقیقت؟ از کسب سعادت؟ این فیلسوف فرانسوی پاسخ میدهد از هیچ کدام. چون نه حقیقت به تملّک کسی میآید، نه سعادت به چنگ آدمی میافتد. حکمت از داشتن نیست، از بودن است. وقتی به جای داشتنِ حقیقت، حقیقی هستیم، و به جای داشتن سعادت، سعادتمندیم، یعنی به مراتبی از حکمت دست یافتهایم.
حقیقت و سعادت همبستهی یکدیگرند. نه آنکه حقیقت هماره خوشایندِ آدمی باشد؛ بلکه چون سعادت در حقیقت است، و سعادتی که از پندارپروری برخیزد، سرابی بیش نیست. از دید کنت-اسپونویل، حقیقت هم راه است، هم هنجاری که باید از آن پیروی کرد، اما سعادت غایت نهایی است، این سعادت است که با کاوش حقیقت به دست میآید، و هرگز کاوش سعادت ما را به حقیقت نمیرساند. حکیمان چنان سبکبار زندگی میکنند، که گویی هیچ چیز در میان نبوده است. آنان راه خود را میروند، و حتّی به حکمت نیز دیگر باوری چندان ندارند.