هنر عشق | حمید طاهری
February 5, 2025 at 04:24 PM
زیستنِ آزاد با دیگران
هر چه بیشتر میخواند افسردگیاش شدت بالاتری میگرفت. هر روز رابطهاش با این کتابها تناقضآمیزتر میشد؛ از یک سو لذتی بالاتر از مطالعهی آنها نمیشناخت و از سوی دیگر، آنچه در میان اوراق آنها میاموخت، جهان و انسان را از چشم او میانداخت و هستی را از معنا تهیتر میساخت. باور به پوچی تمامعیار عالم و آدم، طاقت او را برای کنار آمدن با جهان فرسوده بود، به جای جستوجوی علاجی کارساز ، به همان کتابها پناه میبرد و خود را مستغرق میان آنها رها میکرد.
در عصر ویلیام جیمز، تمدنِ مدرن در اوج باورنکردنی خود به نظر میآمد، پیشرفت صنعتی و انقلابهای علمی و فلسفی بود-و-بنیاد بشر را به دگرگونیِ دائمی دچار مینمود، ولی انسان مدرن بهای این مدرنیته را با باختن معنای وجود میپرداخت، از دست دادن مقامِ «اشرف مخلوقات» و بازشدن چشم و دیدن خود بسان ذرّهای ناچیز و نیستیپذیر که ناگهان به صحنهی زندگی میآید، بیپناه و شکننده، رنج میکشد و ناگهان هم میرود، و نابوده محو میگردد، انگار که هرگز هستی نداشته است.
کپرنیک،با کشف خورشیدمداری، در همان سپیدهدم تجدد، ضربهای مهلک به ذهنیت و هویتِ هزاران سالهی بشر زد. با شکافتن سقف عالمِ بطلمیوسی کیهانی بیکران را نشان آدمی داد و خودآگاهی او را مایهای بیحد و ابدی برای خرد و خوار یافتن خود نمود. بعد هم کشف کسانی مانند داروین امتیازات انسان بر حیوان را سلب کرد و دریافتها و داوریهای پایهای او را از بُن برانداخت. نیچه برآمد و بانگ زد که «خدا مرد». مارکس و انگلس در مانیفست حزب کمونیست جهان جدید را دنیا و دورانی خواندند که در آن «هر آنچه سخت و استوار است، دود میشود و به هوا میرود». رفع و انکارِ همهی مرزها و منعها در نقّادی مطلق تمامِ امور یقینی و نفی قداست اصول و اعتقاد سنتی، حالا دیگر امکان داشتن هر اعتقاد و اعتمادی را از آدمی دریغ میداشت و او را به مغاکِ مادیتی مطلق العنان و محض میراند.
هیچ وقت انسان به اندازهی روزگاری که جیمز در آن میزیست به خود بدبین و به جهان بیباور نگشته بود. «پوچی» اصطلاح روزِ بازار فرهنگ و هنر به شمار میرفت و افسردگی طاعون ترسناک و فراگیر زمانه مینمود. نخبگان درمییافتند که آرزو و آرمان «پیشرفت»ی که درهای عصر مدرن را گشود، اکنون نه تنها سرمایهی معنوی او را میسوزد که او را به اسارت دستاورد خود درآورده است: انسان بیش از آنکه سازنده تکنولوژی باشد، ناخواسته و ندانسته، در چنگ مدامِ آن دگرگون و دستکاری میشود. کافکا با خلق فضاهای روایی و خیالی آن اختناق جهانی را تصویر کرد که انسان مدرن از رفتن به سوی آن گزیری نمییافت و اختیار و ارادهاش برای کنترل موقعیت و موجودیت خود را هر لحظه کمتر و کمتر میدید. فیلسوفان و دانشمندان هر روز شواهد و قرائن قانعکنندهتری برای قبولِ دترمینسم و ماتریالیسم مییافتند و میگفتند.
ویلیام جیمز آن سال زمستان سخت و سوزانی را از سر گذراند. پدرش چند ماه پیش درگذشته بود. جیمز درگیر همین یافتهها و نظریهها تازه، با خواندن نوشتههای آلدوس هاکسلی و شارل بنویه و دیدگاههای مادهباورانه و جبرانگارانهشان خود را در آستانهی فروپاشی عاطفی یافت. در همین هنگام راهی پیش روی خود گشوده دید و از دامِ بیخویشی و روانپریشی رهید؛ با استفاده از آراء همان پیامبران بدگمانی و دلهرهآفرین و رسیدن به نتیجهای کاملاً مخالف با آنها. جیمز در سیام آوریل ۱۸۷۰ چنین نوشت: «فکر میکنم دیروز بحرانی در زندگی من بود. بخش اول جستار دوم بنویه را تمام کردم. هیچ دلیلی نیافتم که تعریف او از ارادهی آزاد - اعتقاد به یک فکر از آن رو که تا پیدایش افکاری دیگر این را انتخاب کردهام - بتواند بر توهم نیز صدق کند. به هر روی، اکنون بنا را بر این میگذارم که - تا سال آینده - که چنین نیست. اولین عمل ارادهی آزادم باید اعتقاد به ارادهی آزاد باشد.»
تأملات و تفکرات بعدی جیمز در این باره به طرح مباحث و مسائل مفصلی انجامید که امروزه در شاخهی فلسفی مستقلی با عنوان «اخلاق باور» یا «اخلاق ایمان» بدان میپردازند.
در سنجش هر حس و فکر و نظری باید زندگی را معیار و مقیاس قرار داد، زیرا محدودهی علم ما آنقدر تنگ و شالودهی آن چندان سست است که هرگز نمیتوان با قبول آن به زندگی پشت کرد. برای هر چیزی میتوان حجت خواست و برهان آورد مگر برای خودِ زندگی، که هیچ رویدادی اصیلتر و اساسیتر از زادن در جهان نیست و همین زیستن را بدیهی بینیاز از بهانه مینماند. بنابراین، هر اندیشه و ارزشی که بوی نفی و نسخ حیات از آن به مشام رسد، باید آن را زادهی نیروهای شرّ و شیطانی بشناسیم و در برابر آن سپر نیندازیم.
ما به اختیار خود به این جهان نیامدهایم، ولی حالا که در آنیم و از آزادی انتخاب میان بودن یا نبودن برخورداریم، آزادانه، زندگی را برمیگزینیم. اما پذیرش و پاییدن زندگی را هم نباید سهل و ساده پنداشت. زندگیِ انسانی به دو تعهدِ مهم استوار است: یکی آزادی از بندگی و پیروی هر مرجع و مقامی انسانی و سپردن عقل و ارادهی خود به میل و مرادِ دیگری، و دوم باور به اینکه زیستن یعنی زیستن با دیگر انسانها و در برخورداری از حقوق و آزادی، خود را با آنها برابر دیدن. بنابراین، زیستن هم یعنی همزیستی همهی انسانها و پذیرش و به رسمیت شناختن - به معنای دقیق فلسفی و سیاسی کلمه - آنها. بدیلِ همزیستی و همسازی، فقط خشونت و خونریزی است، یعنی نقطهی مقابل زندگی. بودنِ هر فرد انسانی، چنان که در خور کرامت و عزت نفس اوست، تنها با فرض آزادی و برابری او با دیگر انسانها معنایی ممکن و معقول مییابد، و تحمل کشیدن بار هستی و پیکار با شرور و آلام این جهان را برای آدمی نه تنها ارزیدنی که تکلیفی اخلاقی و عقلانی مینماید. هانا آرنت این دو شرط زندگی را دو عنصر اصلی در تعریف سیاست میداند.