رمان ســــرا🍂🫀 Novelist
May 28, 2025 at 05:49 AM
*💔داستان دخترـے بہ نام کیانا*
من کیانا هستم که 16 سالمه
من از اون وقت که من و پسر خالم دعوا میکردیم یعنی ۱۳ سالگی دوسش دارم ولی خودمو میگیرم وقتی میرم پیشش تپش قلبم میره بالا همیشه به خودم میگم من فقط مشکل قلبی دارم عاشقش نیستم خودمو همیشه گول میزدم تا اینکه در دعوا اومد منو بوسید از ل///بم هر روز و هر شب فکرشم حتی تو خوابام میبینمش مامانم همیشه میگه بریم پیش خاله منم میگم نه چون میدونم اگه برم اونجا دست و پامو میگیره الان که ۱۶ سالمه همیشه وقتی میرم به مدرسه به کوچه شون نگاه میکنم بیرون هست یا نه سه ساله که بهش چیزی نگفتم چون میترسم و خودش یه رل داره اونم دوستمه همیشه باهاش حرف میزنم من هیچ وقت رابطه شون خراب نکردم و نمیکنم با اینکه عاشقشم همیشه سعی می کنم غمم رو قایم کنم و احساسم رو قایم کنم چون دلم نمیاد اون دو تا رو خراب کنم تقریباً اونا دو ساله تو رابطه هستن من نمیخوام هم دوستمون از دست بدم هم اونی که دوسش دارم رو من دو ساله افسرده ام وقتی تنها میمونم جیغ میزنم و گریه میکنه دو ساله من سیگار میکشم هر روز دارم خودمو جمع میکنم ولی نمیشه حتی به فکر خود کشی هستم خودمو میزنم میگم باید زنده باشم به خاطر خودم هر روز خودمو گول میزنم که من تا الان عاشقش نبودم و نیستم💔😔
بعضی ها میگن تو سنت پایین هست برای عشق میدونم سنم پایین هست ولی دست خودم نیست 💔💔
به خاطر این من نمیرم پیش خالم دوست دارم برم پیشش ولی نمیتونم
از اون روز برای من همه چی تمومه😔😔بازم من
بعضی وقتا احساس میکنم من بدون اون هیچم چون از بچگی با هم بزرگ شدیم امسال ۱۷ سالش میشه من از بچگی مشکل قلبی داشتم ولی من چیزی به مامانم و بابام نگفتم
تا اینکه یه روز از ناراحتی قلبم میگرفت بازم
چیزی نگفتم خودم حل میکردم یه روز من با خودم حرف میزدم میگفتم اگه یه روز قلبم بد تر از این شد چیکار کنم تصمیم گرفتم با دوستم برم دکتر میگفتم کسی نمیدونه ولی
مامانم فهمید من مشکل قلبی دارم
به مامانم گفتم لطفاً کسی خبر نداشته باشه
با کل التماس قبول کرد گفت باشه نمیگم
یه روز پیش پسر خالم قلبم درد گرفت رفتم حیاط از شدت درد گریه کردم پسر خالم دید
من رفتم حیاط اومد پیشم دید گریه میکنم
ازم پرسید چرا گریه میکنی منم یه دروغی گفتم
گفتم معدم درد میکنه ولی اون باور نکرد
گفت پاشو بریم به مامانت زنگ بزنیم ولی گفتم ولش درست شد دوباره پرسید حالت خوبه
با بغض گفتم عالیم
نشست اشک چشمام رو پاک کرد گفت دروغ نگو ما از بچگی با هم بزرگ شدیم
منم هیچی نگفتم بعد باز ازم پرسید حالت خوبه
خودمو جمع کردم گفتم ممنونم خوبم رفتم اتاق زود دارو مو در آوردم قایمکی رفتم آشپز خونه دارومو انداختم بعد پسر خالم اومد گفت اون چی بود انداختی گفتم دارو گفت میدونم دارو هست ولی دارویی چی بود من اون روز هم حساسیت کرده بودم گفتم داروی حساسیت
بعد دید من حساسیت کردم باور کرد گوشیمو برداشتم رفتم پارک دیدم یک پسر داشت گریه میکرد رفتم پیشش گفتم چیشده درد تو چیه
گفت من هر دفعه میرم پیش دختر عمم از من دور میشه منم شروع به گریه کردم گفتم منم وقتی میرم پیش پسر خالم تپش قلبم بالا میره ولی اون رل داره منم عاشقشم ولی نمیخوام رابطه شون رو خراب کنم
یک ساعت گذاشت هوا داشت تاریکی میشد دیدم بازم میخواد گریه کنه بغلش کردم گفتم گریه کن دلت باز شه پسر خالم منو دید اومد گفت کیانا تو داری چیکار میکنی
گفتم این داداشم دلش پر از درد هست منم درکش میکنم گفت میدونی چقدر نگرانت شدم
بعدش اون پسره برگشت گفت داش مراقبش این دختره باش دختر خوبیه به پیر خالم گفتم تو برو من میام به اون پسر گفتم فردا بیا باز پارک با دختر عمه ات گفت باشه و بعد پسر خالم اومد دستمو گرفت گفت بیا دیگه به چشمام نگاه کرد گفت گریه کردی اون پسره چیزی کرد گفتم نه اون پسره هم درد منه ولی یه روز اون درست میشه بهش گفتم بره کیفمو بیاره برم خونه گفت من میزارمت گفتم نه امروز دلم میخواد تنها باشم رسیدی زنگ بزن گفتم باشه پیام دادم
فرداش رفتم پارک دیدم اون پسره اونجاست رفت پیشش گفت دختر عمه ات کجاست گفت رفت آب بخوره بعد اومد تنهایی باهاش حرف زدم داستان خودمو تعریف کردم و بعد رفت پیش اون پسره بغلش کرد من نمیدونستم اون دوست پسر خالم بودم بعد پسر خالم اومد اون پسره گفت تو به من آشنا میایی بعد کلی فکر کرد گفت الان یادم اومد داش یادت نیست ما قبلاً میومدیم اینجا پسر خالم هم شناختش میخواست بگه من عاشقشم از پشت پسر خالم گفتم نگو لطفاً اونم نگفت به جایش گفت داش مواضب دختر خالت باش دختر خوبیه و اون دختر هم گفت آره راست میگه اون دختر میتونه دنیاتو عوض کنه توی یک لحظه بعدش پسر خالم گفت میدونم اگه اون نبود من نمیتونستم به دوستش باز شم دختره عصبانی شد میخواستم بگه ولی من دستشو گرفتم بردم گفتم لطفاً چیزی نگو قلبم دردگرفت
من دیگه اون دختر سابق نمیشم💔
لایک لطفا❤️
❤️
😢
😂
👍
😮
🙏
993