رومان هـای برتــر 📜🕯
رومان هـای برتــر 📜🕯
May 31, 2025 at 06:41 AM
*داستان: یک تماس اشتباهی، تمام زندگی‌ام شد* *قسمت 13-14* *ناشرــ‌•آسـ‌‌ ــنــ ـات‌•ـــ* این جمله برای من مانند یک پناهگاه بود. دوباره ارتباط ما از سر گرفته شد. اما بعد از مدتی، دوباره از بی‌وفای‌اش نسبت به من می‌گفت. می‌گفت: «هیچ‌وقت برای من اهمیتی قائل نمی‌شود.» من چندین خواستگار را رد کرده بودم و تنها منتظر او بودم. اما او می‌گفت: «می‌آیم»، ولی هیچ‌وقت نمی‌آمد و انگار با احساسات من بازی می‌کرد. چیکار کنم؟ با خودم می‌گفتم: «هر کسی مثل من برای تو باوفا نمی‌شود. اگر واقعاً دوستت داشت، اینطور رفتار نمی‌کرد. من هستم که عاشقت هستم، هیچ وقت دلم از تو جدا نمی‌شود و همیشه مزاحمت می‌شوم. احوالت را می‌گیرم!» او هم خوب می‌دانست که دوستش دارم. او می‌دانست که هیچ کس مثل من او را دوست ندارد، چون من در هر عرصه ثابت کرده بودم که چقدر به او وفادارم. چیزهای زیادی از او یاد گرفتم. واقعاً دانا بود و من او را به عنوان الگوی خود پذیرفته بودم. باور داشتم که روزی او می‌تواند الگوی هزاران دختر افغان باشد. همیشه می‌گفت: «یعنی باورم نمی‌شود. تو اینقدر بچه خوبی هستی.» مدت‌ها بود که فکر می‌کردم همه پسرها فریبکار و فرصت‌طلب هستند و هیچ‌گاه نمی‌شود با کسی به‌طور جدی رابطه دوستی برقرار کرد. اما تو برایم ثابت کردی که نه، حتی در میان پسرها هم کسانی هستند که از هر لحاظ خوب و صادق باشند. هرچقدر تلاش می‌کردم که دل‌اش را از او انسان نامناسب بکنم، نمی‌توانستم. به‌دلیل اینکه می‌دانستم او پسر دست یافتنی نیست و یک روز حتماً این را رها می‌کرد، ولی با این حال هنوز هم به من می‌گفت که دوستم دارد و حتماً می‌آید. حتی یک روز با این دختر شرط بستم که یکسال دیگر هم اگر صبر کنی، او نمی‌آید. خلاصه شرط‌های کوچک و بزرگ میان‌مان رد و بدل شد، اما هنوز هیچ‌کدام از آن‌ها نتیجه‌ای نداشت. او، دخترک، غرورش را زیر پایش انداخت و به او گفت که عاشقش شده است. دلش را به او باز کرد و تمام احساساتش را با او در میان گذاشت. اما او، این بار بیشتر از همیشه مغرور شد. هرچه می‌گفتم «نکن»، گوش نمی‌داد. گفتم: «تا کی باید صبر کنم؟ نباید مرا بازی بدهد.» اما او باور نمی‌کرد. حتی یک روز برای این دختر گفته بود که تنها هدف‌اش ترک وطن است و در حال کار کردن روی پرونده‌‌اش هست که برای رفتن از کشور آماده شود. او هیچ‌گاه فکر نمی‌کرد که شاید کسی دیگری باشد که دلش را به آن سپرده است. دخترک، دیگر جز گریه کاری نداشت. یک شب از او عکس خواستم، وقتی عکس چشمان آهو مانندش را دیدم، آن اشک‌ها را که دور چشمانش حلقه زده بودند، هیچگاه از ذهنم پاک نمی‌شود. ادامه دارد… قسمتِ چهاردهم *ناشرــ‌•آسـ‌‌ ــنــ ـات‌•ـــ* اشک‌هایی که دل مرا به درد آورد. احساس می‌کردم شاید دعاهایی که از دل من بیرون آمده‌اند، بلاخره به جواب رسیده‌اند. آن شب، همیشه خودم را نفرین می‌کردم. این چشمان زیبا، که مثل ماه می‌درخشیدند، برای چه کسی باید با اشک پر شوند؟ برای کسی که دروغگو و فریبکار بود؟ هرچه می‌گفتم که او را فراموش کن، جواب می‌داد: «نمی‌توانم، واقعاً عاشق او هستم.» گاهی از پیام‌هایی که با او رد و بدل می‌کرد، عکس می‌گرفت و برایم می‌فرستاد. فکر می‌کرد که اینگونه مرا بیشتر آزار می‌دهد. اما این کار او فقط حسادت و ناراحتی بیشتری در دل من می‌انداخت. نمی‌توانستم این رفتارها را تحمل کنم. اشک‌های دل‌شکسته‌ام را هیچ‌گاه فراموش نمی‌کنم. یاد دارم شب‌هایی که خیلی به او فکر می‌کردم، خوابم می‌برد و او در خواب هم در کنارم بود. آنقدر به او وابسته شده بودم که تمام فکر و ذهنم تنها معطوف به او بود. هر جایی که نامش را می‌خواندم، قلبم به درد می‌آمد. همیشه او در ذهنم بود و همیشه به یادش می‌افتم. قلبم برای او تپید و حتی وقتی دور بود، در دل من حضور داشت. 🖤 حتا برای من وعده داده بود زمانی که ازدواج کند با لباس سفید تصویری از خودش ارسال می‌کند اما با این رفتار‌های سرد‌اش محال است براین وعده‌اش عمل کند. چون مرا بلاک کرد و برای همیشه رفت. بعد از مدتی، تصمیم گرفتم که دوباره زندگی‌ام را از نو بسازم. ادامه دارد…
❤️ 👍 😢 🆕 😮 😂 😭 🥺 🥹 623

Comments